۱۳۹۶/۱۲/۰۳

But you'll be alright now Sugar



اصلا باید یه‌قانونی باشه که آدمایی که می‌افتن روی دور غرزدن و ناشکری (مثل من) رو بردارن مثل این‌ دوهفته‌ی گذشته، ببرن بستری کنن بیمارستان که قشنگ قدر عافیت دست‌شون بیاد؛ یه‌جوری که مثل دیروز من وقتی دکتر برگه‌ی ترخیص امضا می‌کنه، بشکن بزنی و برگردی خونه. یه‌جوری که مثل دیروز من فکر کنی الان بهار و سا‌ل‌تحویل وصل‌شده به اون خودکار امضای ترخیص. که صبح‌ش که توی خونه‌ی خودت با درد و تب حتی، بیدار که بشی خوشبختی بپره زیر رگ و پی‌ت. این‌جور تنبیهات کائنات باعث می‌شه که فکر شمردن تا اول هفته که بتونی بری تجریش (با ماسک حتی) لوبیای باقالی‌قاتق بخری و خرما، بشه مثل فکر کردن به وعده‌ی بهشت. این‌طوریه که بهترین تفریح جهان برات می‌شه تکوندن کمد لباسا و ورق‌زدن مانتوهای رنگی بهاری و شال‌های نرمولک‌ت هرچند می‌دونی همیشه یه‌سرمای یهویی میاد این وسط که دوباره کاپشن بپوشی ولی اهمیت ندی. سوپ رو بخوری و برادچرچ تماشا کنی و وسطاش بگی آخیش‌ش‌ش.
اول هفته که برم بیرون (با ماسک حتی) قراره یه‌تقویم خوشگل بخرم، یه‌روان‌نویس جدید، یه‌کیف کج ساده و یه‌رمان حجیم. قراره قلمه‌های ریشه‌زده رو بکارم توی گلدونا و برای واق‌واقو کراوات قرمز بدوزم. قراره نود و هفت، دوهزار و هیجده، شبیه هیچ‌سالی نباشه.


۱۳۹۶/۱۱/۱۸

We Are Nothing But Another "Was"



مهوع‌تر از آن ویدئوی یزدی درباب پای آقا و شیر و گلاب، ملت طنازی هستند که این‌قدر در تنگی میل به لطیفه‌سازی و پهنای باند مکفی سبد خانوار جهت کاربرد تلگرام رضی‌الله عنه، روزگار سر می‌کنند که دیگر یادشان می‌رود هرموضوع مهم چنبره‌انداز بر نقص قوانین ضد احقاق برابری فکری ( نخواستیم برابری جنسی عملی، عملی بخورد توی سرمان؛ عملی بماند برای ده‌نسل بعد که کود شدیم به‌حول‌وقوه‌ی الهی) فرصتی‌ست برای به‌سازی، نه رساندن موضوع به‌حدی از لجن که صورت‌مسئله پاک شود و روحیه طنزپرداز جمعی‌مان انواعی از عکس، سلفی، فایل صوتی و نوشتاری بسازد که حجم مستندات ‌لودگی‌اش به‌مراتب تحقیرکننده‌تر، جنسیت‌زده‌تر و مبتذل‌تر از اصل باشد. حداقل‌اش این است که در این مشروطه‌ی مشروعه، آن خانم جلسه‌ای، سفیهِ قشری‌ست و نه دلقک خودآگاه تلگرام‌دوستِ توئیترنویس.

۱۳۹۶/۱۱/۱۳

The Kitchen Smells Like Heaven



دارم خورشت گل‌کلم درست می‌کنم با نعنا‌جعفری و سیر و غوره. اعصاب‌خوردی دیشبم از فیلمای روز اول جشنواره، فقط با آشپزی ظاهرا التیام پیدا می‌کنه چون با دوش‌گرفتن که بهتر نشد. دم‌دمای صبح داشتم فکر می‌کردم گل‌کلم دارم یا نه. بیدار هم که شدم، اولین‌چیزی که به‌جز فیزیوتراپی پسرک یادم افتاد، همین قضیه گل‌کلم بود. رفتم نیگا کردم دیدم دوسه‌تا تیکه تازه و سلفون‌پیچیده دارم ولی توی فریزر هم یه بسته تفت‌خورده‌ی قدیمی‌تر هست. مشخصه که قدیمیه رو برداشتم.

الان بوی جعفری و سیر پیچیده توی خونه و خورشت داره قل‌می‌زنه. یه‌پارچ لیمو و چیا هم گذاشتم روی میز بغل‌دستِ دسته‌گلِ ظاهرا پژمرده‌نشدنی دوهفته پیش. دوستم مسیج می‌زنه که میای امشب؟ به‌برنامه یه‌نیگا می‌ندازم و می‌گم چیزی چنگی به‌دل نمی‌زنه. بعد می‌رم سراغ یخچال که دوهفته‌س قراره تمیزش کنم. شارژم قشنگ. چیزمیزای نصفه‌نیمه‌ی توی یخچال رو خالی می‌کنم و یه‌دونه ترب‌سیاه و یه‌نصفه‌بروکلی و چندتا فلفل‌دلمه و هویج چروک و پیرشده رو می‌ریزم توی مولینکس و خالی‌شون می‌کنم داخل قابلمه‌ی جوی پرک. بوی خوش که بلند بشه، پیازچه و لیمو تازه و تا جون در بدن دارم فلفل‌قرمزخشکایی که تابستون خودم نخ کردم رو اضافه می‌کنم. 

شیر رو می‌ذارم با کره یه‌کم لاس بزنه و گوشی رو برمی‌دارم و می‌نویسم نرو جشنواره بیا سوپ داغ بخوریم. می‌نویسه «غروب اونجام. الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاس».

۱۳۹۶/۱۱/۰۹

.

"... مردها داستان را ازجایی‌که زن عاشق‌شان شده است روایت می‌کنند. نه‌انگار دو دل تپیده، نه‌انگار روزگاری، دو خرمن آتش گرفته ".

فریدون زعیم‌اوغلو

۱۳۹۶/۱۰/۲۹

شش توضیح در مورد «دکوراسیون داخلی خانه‌ام»



یک) از فرودگاه یک‌راست رفتم بیمارستان. آی‌سی‌یو ی سه‌حرفی برای هر آدم بی‌خیالی هم به‌اندازه‌ی کافی ترسناک هست چه برسد به کسی که کل خانواده‌اش سه‌نفر باشند. حالا مامان بهتر است و استراحت می‌کند. تاوان ازدواج احمقانه‌ی هزارسال قبل مرا، تاوان مرارت‌ها و سکوت‌ها و جدایی‌ام را ظاهرا قلب نحیف او هنوز پس می‌دهد. البته که زمین بسیار گرد است؛ بسیار و دسر هنوز سرد نشده است.
دو) این‌هفته موعد عمل دوم پسرکم است. درد دارد و از پارس‌نکردن و غذانخوردن‌هایش خوب می‌فهمم. قلب من هم تیر می‌کشد که دردش را می‌بینم و فعلا کاری از دستم نمی‌آید. مادری بدترین شغل تمام‌وقت دنیاست؛ میخ‌های کوبیده‌بردستی که صلیب هم رهایش نمی‌کند؛ با عیسی تمام می‌شود و با مادری تمام نمی‌شود. تهران و دوبلین و جلجتا هم ندارد.
سه) اجرای احکام کار داشتم. با K رفتیم. اول راه‌اش نمی‌دادند چون خارجی‌ست و بعد بی‌خیال شدند و بعدتر مهربان شدند و حتی اجازه دادند تا دل‌اش می‌خواهد عکس بگیرد؛ کشور هفت‌بام و چهارهزارهوایی که در آن زندگی می‌کنیم.
چهار) نه. نه توئیتر دارم، نه فیس‌بوک و نه کانال تلگرامی. وقت‌اش را ندارم و دوست هم. مدل من نیستند این فضاها. رفته‌ام ساخته‌ام و دیده‌ام به‌مرور که برای من کار نمی‌کنند، حال نمی‌دهند و حالا مدت‌هاست بسته‌اند و حتی رمزعبورشان هم یادم رفته. من آدم وبلاگم و گه‌گداری عکسی در اینستاگرامِ خیلی شخصی‌ام. این بند را نوشتم چون مهربان هستید و مدام در ایمیل‌ها می‌پرسید. 
پنج) می‌ماند دوخبر خوش که دلم نمی‌خواهد ذیل این‌همه ناله نوشته شوند؛ لیاقت‌شان پست‌هایی اختصاصی و مجزاست با گل و بلبل؛ پست‌هایی که حین نوشتن‌شان قند در دلم آب شود.
شش) کماکان حالم خوش است؛ 2017 سه‌جا نقطه گذاشتم. رسیدن به‌نقطه برای پایان آن آدم‌ها راحت نبود، تاریخچه داشتیم اما وقتی نقطه‌‌گذاری تمام شد، دیگر هرچه بود آرامش بود.