۱۳۹۵/۱۱/۲۵

And while picking from pillows each feather, let’s both stay away from the edge of the bed, forcing us closer together



توی کتابی که لارا برام پست کرده، یه‌جاییش با یه ادبیات قشنگی که سانتی‌مانتال هم نیست که مثل خوره بیفته به‌جون آدم، از اون حامی‌ای حرف زده که بعداز ترک الکل، لازم داری تا هروقت کم میاری، حواسش بهت باشه. اسم اون حامی، اسم مستعارش بلک‌اشتونه که معمولا صداش می‌کنن بلکی. قصه‌اشم اینه که بلکی یه‌شب ولنتاینی که داشته از کلاب می‌زده بیرون، مست می‌شینه کنار پله‌های یکی از این آپارتمانای سنگی بروکلین و شروع می‌کنه فون‌بوک موبایلشو جستن که ببینه به کی زنگ بزنه که امشب خوش بگذرونه و بگذره اما توی دلش، ته ذهنش می‌دونسته که از ای تا زد به‌جز حرف اس، به حرف دیگه‌ای توی اون گوشی لعنتی احتیاج نداره چون فقط اون کسی که اگه فقط یه‌شب، یه‌شب دلش بخواد کنارش فقط دراز بکشه، همون اس لعنتیه. بلکی بعدا برای کسی که باید حامیش باشه تعریف می‌کنه که همون‌شب دوباره برمی‌گرده کلاب و تا صبح با هرکی دستش می‌رسیده از ای تا زد می‌خوابه. فرداصبحش که قهوه‌شو سرمی‌کشه، لپ‌تاپش رو برمی‌داره و یه ایمیل برای اس می‌فرسته و تمام دیشبش رو دقیقه به دقیقه شرح می‌ده و آخرش هم می‌نویسه که وسط یکی از همون هماغوشیا برمی‌داره شماره‌ی اس رو از گوشیش حذف می‌کنه و ویسکی رو تا ته سر می‌کشه. بیست‌وچهارساعت بعدش اس این یه‌خط جوابو برای بلکی می‌فرسته:

« بی عزیزم
نیازی به این‌همه شکنجه دادن خودت نبود اگر واقعا مطمئن بودی که باید از بین تمام حروف الفبای انگلیسی، به حرف اس زنگ بزنی».

بلک‌اشتون بعدنا توی یکی از جلسات ترک برای حامی تعریف می‌کنه که حس دوست داشتن توی خود آدم باید این‌قدر قوی باشه که ترس رو بکشه که اون‌قدر جسارت بده که انگار پای میز قماری و هرکارتی ممکنه زندگیتو بالا و پایین کنه ولی معتادش بشی که ریسک کنی و هرشب که میای پای میزه بگی امشب شب منه. کلارنس که آرشیتکت جوونیه که تازگی جایزه یه طراحی توی توکیو رو برده و بلکی مربیش محسوب می‌شه برای ترک الکل، یه‌جایی از این کتاب می‌نویسه:
« حالا اگر اصرار دارید حتما ولنتاین باشد، لپ‌تاپتان را باز کنید و به کسی که دوست دارید نامه بنویسید و ابدا اهمیتی ندهید که جواب می‌دهد یا نه چون پای میز قماری هستید که خودتان حداقل با آن کیف می‌کنید. بگذارید احساس‌تان فقط در ماهیچه قلبتان وول نخورد و یادتان باشد آدمی که دوستش دارید، هم آدم است. می‌توانید ایمیل خود را این‌طور شروع کنید: اس عزیزم ... و بی‌هیچ رفتار اقلیدسی و مهارت فلسفی حرف خود را بزنید. او را به یک کاپ‌کیک شکلاتی دعوت کنید و بگویید دوست دارید کنار گردن او را ببوسید. پیچیده نباشید و از آدام الیوت شعری ننویسید چون شما نامزد انتخاباتی نیستید. قرار است حرف دلتان را بدون دانستن پشت کارت‌ها بگویید. پس سیاست‌مدار نباشید و یادتان باشد تمام جهان را همین ما هنرمندان سیاست‌مدار به گه کشیده‌ایم». 

***
توی واتس‌اپ از لارا تشکر می‌کنم و می‌رم سراغ هم‌زدن سوپ روی اجاق و وسط قل‌قل قابلمه و صدای بارون قشنگ تهران با خودم می‌گم چندنفر الان روی کره‌ی زمین امشب دقیقا این‌قدر خودشون رو بلدن که برن پای این میز و وقتی رفتن، دیگه به ته‌ش فکر نکنن. آبلیمو رو اضافه می‌کنم به سوپ و از پنجره بیرون رو تماشا می‌کنم و با خودم می‌گم یعنی چندنفر فردا توی دنیا کاپ‌کیک شکلاتی می‌خورن؟!




اجرای کیتون هنسن رو در موزه‌ی منچستر گوش کنین و مثل من یاد اون شیپور فرانسوی آبی‌رنگی بیفتین که توی «هاو آی مت یور مادر» تد برای خوشحال کردن رابین از دیوار یه کافه دزدید.

۱۳۹۵/۱۱/۲۳

The Lord of the Rings in Three Narratives



یک) سه‌تایی خیلی دخترونه بلند شدیم رفتیم مهمونیه. مست مست بودیم ولی یادمه که با صدای بلند گفتم ای بااابا اینا که همه‌شون حلقه دارن و قهقهه زدم که سین تقریبا دهنم رو گرفت و گفت ششش خفه، تو هم دستت بود یه‌مدت یادت نرفته که؟ و خودش هم ولو شد از خنده. یه‌ربع نگذشته بود از ماجرا که چندتا حلقه‌به‌دست شیک، سر میز ما بودن و بعدش رو بعدش می‌گم.

دو) می‌گن گم کردن حلقه ازدواج شگون نداره. من حلقه‌مو همون هزارسال پیش گم کردم. یعنی ته‌ش نفهمیدم گم شد یا رفت توی کیف همون خانومی که میومد خونه‌م و یهو گم شد و موبایلش هم به تاریخ پیوست. پی‌ش رو نگرفتم هم همون وقتا و توی دلم گفتم نوش جونش اگه برده و اگه نه هم که بمونه هرجا که افتاده؛ دقیقا همین‌قدر بی‌تفاوت. آخه حلقه خریدن من خیلی فرایندش طفلکی بود. انگار که داستانشو چارلز دیکنز نوشته باشه؛ اساسا چون خونواده‌ی همسر سابق‌م مولکولی حس نسبت به من نداشتن، ما خیلی سر خود رفتیم خرید و ته دلم حلقه‌هه رو دوست نداشتم واقعا. نکته بعدیش که می‌تونید الان پاکت‌هارو بگیرید جلوی دهنتون اینه که از این حلقه‌های جفت بود؛ خیلی رمانتیک و «دی لیود هپیلی اور افتر» هرچند همون وقتش هم ته دلم می‌دونستم «بیهایند اوری فری‌تیل، در ایز اِ دارک‌ساید». بگذریم. تمام مدتی که جدا زندگی می‌کردیم، یادم نمیاد اونم از حلقه‌ش استفاده کرده باشه؛ خب به‌ش حق می‌دم البته؛ حلقه دست‌کردن فرصت‌سوزی بود واسش. الان یه اپسیلون هم ناراحت نیستم ولی اون‌موقع بودم و الان فکر می‌کنم که خب چرا الاغ؟ تو که نبودی، برای چی باید می‌رفت توی جدول فرصت/ تهدید اونم توی اون خونه‌ی شماره 22 خیابون بیکر که داف می‌رفت و یوگاکار میومد و مترجم می‌رفت و تتوکار برمی‌گشت. حلقه‌ش مونده بود روی میزآرایش خونه‌ی من و تنها ارتباطم باهاش گردگیری هفتگی میزآرایش بود بدون هیچ حسی. بعدا هم نفهمیدم چی شد. فکر کنم یه‌روزی که اومده بود پیشم برداشت و بردش. یه‌بارم ازش پرسیدم بردیش؟ گفت آره و همین. تهران دریا نداره وگرنه احتمالا مثل سریالای نت‌فلیکس باید رفته باشه کنار اسکله و پرتش کرده باشه ته آب با نفرت یا بی.

سه) الان که دارم اینارو می‌نویسم هم مشخصه که هنوز نوک پام کاملا روی زمین نیست و فردا که اینجارو بخونم احتمالا بگم اوه چه بی‌رحم! خب من همین‌قدر مودی‌ام. نمی‌دونم ولی اینجارو دقیقا واسه‌ی همین دوست دارم که حتی توی همین حال هم میام و می‌نویسم. توی مهمونی به یارو فیلمسازه که هی داشت فاصله‌ش باهام کمتر می‌شد و سین رو تقریبا نشوندم بین‌مون، طعنه زدم حلقه‌تونم قشنگه. گفت شما قشنگ‌تری. دیگه باید می‌رفتم؛ با رادیوفرانسه مصاحبه لایو داشتم و باید یه نوتی‌چیزی می‌نوشتم توی هشیاری کامل. خنده ولی از لبم جمع نمی‌شد تمام شب و به راننده آژانس محبوبم که کنجکاو توی آینه نیگام می‌کرد بی‌سوال، گفتم بهترین شغل، غواصی ته دریا و جمع کردن حلقه‌های جمع شده کف آبه فقط حیف که تهران دریا نداره. خندید و حواسم بود که صبر کرد کلید رو توی در بچرخونم و واقعا برم توی خونه که با خیال راحت پاشو بذاره روی پدال گاز. آخرش هم هیشکی نفهمید من توی بدمستی هم هشیار هشیارم.






موزیک تیتراژ سریال Outlander رو با هم گوش بدیم؛ یه‌جاهایی از سریال با سوژه‌ی «حلقه» بازی‌های شیطون خوبی کرده. 
ترانه هم یکی از معروف‌ترین ترانه‌های اسکاتلندی‌هاست به‌نام The Skye Boat




۱۳۹۵/۱۱/۲۱

Macbeth: Revenge is a dish best served cold



منتظرم سرم آنتی‌بیوتیک تمام شود و صبح شود و برگردیم خانه اگر مرخص‌اش کنند. ناله‌های ریزی دارد که قلبم را آتش می‌زند. نبض‌اش را زیر آژیوکت نوازش می‌کنم و اشک را هل می‌دهم سمت گوشه‌ی شال‌گردن. زویی با دوتا قهوه برمی‌گردد و پیشانی‌ام را می‌بوسد؛ تمام دیشب را میان پاویون و آی‌سی‌یو روی خط آبی راه رفته و برگشته. صدای تکست گوشی‌ام بلند می‌شود و بیزاری شعله می‌کشد. نام او نیست طبعا، مدت‌هاست که دیگر نام او را پاک کرده‌ام اما نفرت از اسم، حتی اسمی شبیه به او، تمام خطوط ذهنی‌ام را سم‌پاشی می‌کند. دسس‌پدس یک‌جایی گفته بود «نمی‌دانی چه حالی به آدم دست می‌دهد وقتی کسی اسم تو را با نفرت بر زبان می‌آورد. آن‌وقت آن اسم دیگر یک لغت نیست، طرحی‌ست توخالی که باید تا خرخره خود را در آن جا بدهی». کاش بداند تا زنده است، تا زنده‌ام مجبور است خود را در خرخره‌اش جا بدهد. قرار نیست چون می‌نویسم، چون روزنامه‌نگار بوده‌ام و چون حالا ناشر دارم معلم اخلاق کسی باشم. قراری با کسی نگذاشته‌ام که روزی الگو بشوم. زیر هر کمپین نجات‌دهنده‌ای را امضاکردن از نظرم فضیلت نیست. من زنی معمولی‌ام که معتقد است گاهی لذتی که در انتقام هست در بخشش نیست.