۱۳۹۶/۰۳/۰۱

و أنا هارِبة مِن جنة العقل *



روی یکی از دیوارای خونه‌شون یه تابلوی بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دارن به‌نستعلیقِ استاد واشقانی که برای پدرش نوشته، خیلی‌سال پیش. تابلو بی‌نهایت قشنگه یه‌جوری‌که هیچ‌وقت نمی‌تونم یه کلمه‌ی خاص پیدا کنم برای وصفش. شاید بتونم بگم با هربار تماشا دلم خواسته برم قرآن بخونم درست شبیه ربنای استادشجریان که با هربار شنیدنش دلم پرکشیده روزه بگیرم، همون‌قدر اغواکننده. شده یه‌زمونایی این‌قدر وایستادم و تماشا کردم که چشمام سیاهی رفته و نشستم. روی اون کم‌رنگ شدن مرکب حرف نونِ رحمن یا انتهای کسره‌ی بِسم، که گاهی از روی شیشه انگشت می‌کشم به‌تقلید، حس می‌کنم یه اندوه قشنگی نشسته که جنسش خیلی نزدیکه، خیلی وزن داشته و داره برای این خونه، برای اون آدمِ رفته، برای این تنها وارث کلمه‌ی رفاقت که هنوز آخرین سنگرمه. مثل جنس همون‌چیزی که می‌گن سویدا داره؛ میونه‌ی دل و آمیخته با اندوهِ ناگزیر. 

عکسش میفته توی شیشه و برمی‌گردم نگاش می‌کنم. می‌گه می‌بینی داره خودمم باورم می‌شه که دیگه این‌جا خونه نمی‌شه هرکاری هم بکنم و میاد وایمیسته کنارم. همون‌طور رو به تابلو سرمو می‌چسبونم به بازوش. انعکاس گردن و لب‌هاش افتاده روی کلمه‌ی رحیم. می‌رم جلو و انگشت می‌کشم روی کشیدگیِ ی، رویِ نمناکی میم.




* سعاد الصباح

۱۳۹۶/۰۲/۲۷

Some say the world will end in fire



نقل می‌کنند نیچه، پس از جداشدن از لو، غرق در تنهایی ‌مطلق، ‌شب‌ها در دامنه‌های مشرف به خلیج ژن گردش می‌کرد، آتشی بزرگ می‌افروخت و تا صبح به تماشای خاموش شدن‌اش می‌نشست. من اغلب به این آتش اندیشیده‌ام و روشنایی آن در پس تمام زندگیِ فکریِ من رقصیده است. اگر برایم پیش آمده که نسبت به برخی افکار و برخی آدم‌ها که در این قرن ملاقات کرده‌ام، ناعادلانه رفتار کرده باشم، به علت این بوده که بی آن‌که خواسته باشم، آن‌ها را در برابر این آتش قرار داده‌ام که به سرعت به خاکستر تبدیل‌شان کرده است.


یادداشت‌های روزانه – آلبر کامو



۱۳۹۶/۰۲/۲۴

Ashes to Ashes



نیمه‌شب است و سِرم تمام نمی‌شود. شروع می‌کنم به شمردن قطره‌ها و به بیست نرسیده تهوع می‌گیرم. هدفون را می‌گذارم در گوش و چشم‌ها را می‌بندم که بخواند آن دشتیِ مردافکنِ بغض‌شکن را. صدای لخ‌لخ صندل پرستار خسته‌ی شیفت‌شب می‌آید. می‌چرخم سمت پنجره و اشک‌ها می‌چکند بر ملافه‌ی زبر. می‌خواند «بمی‍رُم تا تو چش‍م تر نِبی‍‍نی، شرار آه پرآذر نِبی‍‍نی» و قطرات راه می‌گیرند؛ یکی در مسیر سرد سوزن و دیگری در تاروپود وحشی بالش.


۱۳۹۶/۰۲/۲۲

Hello, Would you please send me a letter full of romantic words right now *



برگشتنه از قله، مسیر پنبه‌زار، توی پیچ دوم بغل رودخونه، همون‌وقت که دوباره رگبار گرفت، دختره کنار آتیش شروع کرد به رقصیدن، چرخ زدن؛ یه‌جور رها و حسرت‌برانگیز که انگار هیچی مهم نیست غیر از این ثانیه‌ش، مست، یله. پسر همراهش ودکا‌ به‌دست و مست‌تر، بطری رو برد بالا که به‌سلامتی چشماش و دور گرفت سمت آتیش، شونه‌به‌شونه‌ش. انگار دنیا مال خودشون دوتا باشه، انگار هیشکی نباشه غیر از اونا، انگار عمر‌شونو بلد باشن بگیرن کف دستاشون که نلغزه.


 

* از یک ترانه‌ی کانتری قدیمی

۱۳۹۶/۰۲/۱۹

Shall We Make a Renaissance




گرگ‌ومیش، عطر خاک و شبنم، هل‌ام داده بود بیرون از چادر. زیپ بارانی را بسته بودم تا بالا و دلم هوس‌آلود، گردش خواسته بود کنار دریاچه؛ درست در همان خلوتی که همسفرها خواب بودند و او خواب بود و دنیا خواب بود. بعد شوریده و یله، تن در همهمه، نشسته بودم کنار آب، که پروردگارا حالا زندگی چطور می‌شود در بازگشت؛ پس از آن شبانه‌روز غریب و قریب آغوش‌اش و دست‌های حلقه‌شده بر تنم که نیمه‌شب گردن را بوسیده بود و من تسلیم، خزیده بودم در گرمای تنش در هرم نفس‌های چادر زیر رگبار کوهستان. آسمان دوباره نالید و قطراتش شروع کردند به دایره ساختن بر سطح دریاچه، نرم‌نرم. صدایی آمد. سربرگرداندم و دیدم که قامت بلندش با پتوی سفری دردست نزدیک می‌شود. پتو را پیچید دورم، زل زد در چشم‌ها و گفت تا تهران همین باش که ده‌سال است در سکوت مطلق، در کنار دیگری، در زندان و آزادی، دندان‌هایم را روی هم فشار داده‌ام.


تاریخِ تن